...
به زير سقف اين خونه، منم مثل تو مهمونم... منم مثل تو مي دونم، تو اين خونه نمي مونم
.:۩:. خانه خیال و خاطره .:۩:.
.:۩:. خانه خیال و خاطره .:۩:.
شهوت ناتمام واژه ها .:|..|:. تراوش ناتمام شعر

فصل دوم:

 

 ............خاطرات زندان

[ ۱۳٩۱/٢/۳ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ res1 ] [ .:تحفه رهگذران:. () ]

و انگار این آسمان تا ابد بر ما حکم خواهد راند

این که سالهاست، مالامال از چیرگی ست

تحقیر. هرروز در تابش شعله هایش پیداست

تمامی ندارد گویا بارش وحشتش بر این مردم

ای اسمان لعنت بر عظمتت

که مرا چنین حقیر ساخته ای

از تحقیرت عمری به تنگ امده ام

دیگر مرا از تازیانه های هولناکت گریزی نیست

اینک مرا فرا بگیر

مرا که در میان بوته های منطقم پناه گرفته ام

از لابه لای شاخه ها می دانم که احساسم پیداست

اندوهم پیداست

می دانم که حقارتم عریان شده است

اینک بر من هجوم شو

اینک آن لحظه ی پایان فرا رسیده است. آن لحظه که که هر سپیده شمار، با نیشخند سرخاگینت به من وعده می دادی. اینک در آتشت غرق خواهم شد. پس درخاکسترم حقارتی دیگر بدم.

 

.::Res1::.

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ res1 ] [ .:تحفه رهگذران:. () ]

ساحره بیا بنشین با تو صحبت دارم. آسمان جای تو نیست. اینجا جای فرود توست بیا. ای ساحره اکنون موعد ماست بیا بنشین. مرا از جادوی غبار پر کرده ای. محو زندگی شده ام و درگیر با مرگ. بیا می خواهم غبار مرگ را از صفحه زندگی ام بروبی. عجب کلاه پوسیده ی قشنگی. این کلاه که سرم را در آن فرو کردی برازنده ی تو بود. بیا برای گذشتن از واقعیت دیگر مهلتی نیست. اگرچه جای ماندنت نیست اما بمان که من خسته ام از رویا تو پیشم بیا.

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ res1 ] [ .:تحفه رهگذران:. () ]

اینک به اضطراب لحظه ها می خندم

اینک به وحشت خاطره از نابودی می خندم

اینک به هراس شعله از جا ماندن در خاک می خندم

اینک به امید این خاک بیابان به حوا و به آدم شدنش می خندم

اینک به تلاطم و تقلای ناتمام این رویا به امید واقع شدنش می خندم

اینک به تشویش بی صدای ذهن این مردم در خاموشی و نجوا و در نعره می خندم 

اینک می برم از لحظه و از شعله ی خاطرات و  و از خاک وجودم از رویا

اینک به تبسم ساده ی تو دل می بندم 

.::Res1::.

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ res1 ] [ .:تحفه رهگذران:. () ]

83% این داستان واقعی است.

صحنه اول.........تقریبا اواخر پاییز بود. گرچه آن سال  پاییز و زمستان و بهار دیگر معنای خود را از دست دادند. آن روزها هوا خیلی نامرتب شده بود درست مثل زمانی که ناظم ما به تعطیلات رفته بود. روزی ابری بود و نمی بارید، یک روز ابری نبود و می بارید و روز دیگر آفتاب امان از مردم می گرفت. اما آن شب هوا طوفانی شده بود و باد در و پنجره ها را راحت نمی گذاشت. آسایش را از مردم گرفته بود..................................از صبح آن روز حالم کلا به هم ریحته بود. و حتی دانشگاه نرفتم و قید ۸ واحد را زدم. داخل اتاق تنها بودم و مدام با خودم کلنجار می رفتم. اندیشه هایی به هم ریخته در ذهنم جولان می دادند. تا خود ظهر و حتی بعد از آن ساعت ها به آرامی پیش می رفتند. ثانیه ها سنگین شده بودند و هر قدم کسالت را در فضای اتاق می پراکندند. با وجود سنگینی افکارم و رخوت بدنم ناهار را فراموش نکردم. هیچ وقت نمی توانستم قید ناهار را بزنم مخصوصا زمان هایی که تنها می ماندم. یادم نمی رود که آن روز هم برای ناهار سوسیس خوردم. این جزو بی دردسرترین غذاهایی بود که می شد خورد. به هرحال غذا هم تسکینم نداد و حتی وضعم را بدتر کرد. تا جایی که بعد از ناهار افکار سنگین و مشوشی در ذهنم شروع به رشد کردند و شاخ و برگ گرفتند. افکاری که که ریشه در گذشته داشتند و این روزها مغزم را زیر رو می کردند و خاطراتم با او  را  می کاویدند.................................من و او با هم بزرگ شده بودیم و در آن محیط کوجک حتی تمام دوران مدرسه را تا اتمام پیش دانشگاهی با هم بودیم. از بخت بد مدتی از دوران دانشگاهم را نیز با او گذراندم. اگرچه حتی در هنگام انتخاب رشته با او صحبتی نکرده بودم و از او کمکی نخواسته بودم. اما این بخت بد حتی در دانشگاه هم جدایی ما را اجازه نداد. به هرحال بدبینی های من از همان دوران مدرسه شروع شد. اولین بار در دوران دبیرستان بود که نسبت به او مشکوک شدم. بعد از آنکه چندین بار کارم به کارش افتاد ولی هیچ کمکی از او عایدم نشد. او حتی گاهی برایم درد سر هم درست می کرد. شاید هم دردسرهایم از جانب او نبود و من به غلط او را مقصر فرض می کردم. به هرحال این طرز نگاه من به او  بود که کم کم زمینه ساز مرگش شد. از آنجا که من مدتها بود او را می شناختم هیچ کس نمی توانست باور کند که آدمی چون من آن هم در مورد او مرتکب چنان جنایتی بشود. این موضوع تا حد زیادی خیال مرا راحت کرده بود. گرچه آن روزها حتی اگر اینطور هم نبود، تاثیری در تصمیمم نداشت و نمی توانست مرا منصرف کند. مخصوصا بعد از آن دو اتفاق ناگواری که برایم افتاد. و من تا حد زیادی او را، و بیشتر از او،‌ روابط خودم با او را عامل این اتفاقات می دانستم. اما هنوز هم اعتراف می کنم که بارها در موقعیت های ناگوار دستم را گرفته بود. و من چقدر سنگدل بودم که همه محبت هایش را فراموش کردم و با او چنان کردم. به هرحال آن روز ها بدجور اوضاعم به هم ریحته بود و گاهی کمک های پیشین او را به خودم با عنوان وابستگی به او تعبیر می کردم و این وابستگی را منفی و عامل عقب افتادگی من در نظر می گرفتم....................................حدود ساعت ۷ که هوا تاریک شده بود با ® ملاقات کردم. با او بحثم شد. مدتی بود که در صحبت های من متوجه حرف های بودار شده بود اما فکر می کنم آن شب شکش نسبت به من کاملا قوت گرفت. خودم هم همیشه علامت سوال بزرگی را در مورد او یدک می کشیدم. چون از بین جمع مذهبی دوستانی که داشت تنها او بود که ظاهرا مرا تمام و کمال پذیرفته بود و مرا در جمعشان راه داده بود. شاید امید به اصلاحم داشت... بعد از آنکه بحث ناتماممان تمام شد به اتاقم رفتم. اتاقی که مال من نبود اما تنها من در آنجا بودم حداقل از نیمه های شب به بعد................................... روی تختم دراز کشیدم و چشمانم را به سقف اتاق دوختم. در  آن لحظات تنها به عواقب کارم فکر می کردم. به اینکه آیا از آن پس بدون او خواهم توانست از پس مشکلاتی برآیم که هم در افکار و روانم شکل می گرفت و هم در جامعه گریبانگیزم می شد. به نگاه دیگران و خانواده ام نسبت به من فکر می کزم. البته در صورتی که این موضوع فاش می شد که مطمئن بودم چنین اتفاقی خواهد افتاد. حداقل می دانستم بخشی از اندیشه ام در رفتارم عریان می شد. اما تصمیمم را گرفتم. تصمیمی که مسیر زندگی مرا عوض کرد.......صحنه دوم.........هوا هنوز طوفانی بود و هیاهوی باد بر تشویش افکارم می افزود. اما همینکه در اتاق را بستم آرامش سنگینی اتاق را فرا گرفت. آرامشی که حال و هوای جنایت داشت. اتاق تاریک بود و تنها نور ضعیف قرمز لامپی که در چند متری ساختمان قرار داشت توانسته بود از لابه لای شاخ و برگ درختان عبورکرده و خود را به چشمان من که خیره در چشم های ظاهرا معصوم او بود برساند و جلوه ای شیطانی به صورتم دهد. باهمدستی شیطانی که قبلا به قتل رسانده بودم کارم را شروع کردم. هنوز به خاطر دارم که هیچ تکانی در اندامش نبود. گویی که کاملا بی حس شده باشد. با اینکه می دانست چه فکری در سر دارم اما خواهشی در چهره اش احساس نکردم. تنها خواهش از سمت من دیگرم بود که مدتها با او انس گرفته بود. منی که آن شب دیگر ذره ای ارزش نداشت. نزدیکش که شدم دست مشت شده ام را بدون هیچ زحمتی درون دهان مبهوتش فرو کردم و به آرامی فشار دادم تا جایی که پشت مفاصل انگشتانم کاملا گلویش را حس کرد و شهوتم را برای فشار بیشتر عریان کرد. تا ساعتی مشتم در قعر دهانش بود و در این مدت سرد شدن تدریجی وجودش را حس می کردم تا اینکه مطمئن شدم نفسش کاملا خشکیده است. دستم را بیرون آوردم و و کنارش نشستم و به اندام نیمه لختش خیره شدم. حالا مطمئن بودم قتلی را که مدتها در خیال داشتم به انجام رسانده ام. لحظاتی بعد جسم خالی از بعدش را با احترام در پارچه سفیدی پیچیدم. جسدش را روی شانه ام انداختم و برخاستم. در اتاقک تردیدم را باز کردم و جسد  را در قعر دره ای که پشت اتاق واقع شده بود هل دادم. صحنه ای که برایم تکراری از خاطره ای نه چندان قدیمی بود. خاطره ای که بوی تعفنش هنوز از اعماق دره به پشت اتاقم ساطع می شد. و تعفنی که طوفان هم جلودار اصابت بویش به مشامم نبود و طوفانی که هیچ گاه و هیچ جا آرام نگرفت حتی درون اتاق تردیدم.

 

 

آخرین اعتراف Res1 قبل از زندان

[ ۱۳٩٠/۸/۱٦ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ res1 ] [ .:تحفه رهگذران:. () ]

امروز گذرم افتاد به باغ جنون. اونجا در حالی که نوشته های مترسک باغ جنون رو می خوندم بدون اینکه متوجه باشم داشتم یک موسیقی سنتی رو می شنیدم. وقتی حواسم به موسیقی جلب شد به تاثیر موسیقی دوباره فکر کردم. موسیقی می تونه روحیه آدم رو از این رو به اون رو کنه. برای مثال زمانی که غمگین هستیم شاید جایز نیست که به موسیقی غمگین گوش کنیم. بدون اینکه متوجه بشیم موسیقی غمگین مارو غمگین تر می کنه و بستر افسردگی و بیماری های روانی دیگه رو مهیا میکنه.تاثیر موسیقی کمتر از تآثیر واژه ها نیست. واقعا این کشف بشر چقدر مهم هست... . هیچ وقت بهش فکر نمی کنیم. موسیقی درمانی این اهمیت رو به ما نشون داده. بیشتر موسیقی های سنتی که در کشور ما تولید می شن معمولا سرشار از غم هستند و زمانی که با واژه های منفی یا غم آلود همراه می شن تاثیر منفی بالایی رو ما میذارن. اگرچه نظر شخصی من اینه که گاه گاهی باید اونها رو هم گوش بدیم چون این موسیقی ها در جان ما نفوذ کردند زمانی که بچه بودیم و زمانی که داشتیم بزرگ می شدیم. شاید هم نباید گوش کنیم و باید بذاریمش کنار. من سالهاست که با یک تصمیم آهنگ های غمگین رو از پلیرهام حذف کردم. اگرچه برایم دشوار بوده و تاحدی هست... هنوز هم دارم به اون موسیقی گوش می کنم. ولی این برای من خیلی کم اتفاق میافته و گاهی این لذت رو از خودم دریغ نمی کنم.

بگذریم باغی از جنون که مترسک داشته باشه. مترسک چی رو فراری میده؟ اندیشه های عقلانی رو؟

.::Res1::.

[ ۱۳٩٠/۸/۱٤ ] [ ۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ res1 ] [ .:تحفه رهگذران:. () ]

همین الان مگس روی نمایشگر لپ تاپم نشست. احتمالا سرما او راهم غافلگیر کرده و گرمای اتاق و نور لپ تاپ او را به اینجا کشانده است. غلتک موس را به سمت پایین می چرخانم و وبلاگم  به سمت بالا حرکت می کند.  در حالی که به مگس نگاه می کنم تایپ می کنم. مگس که در حرکت واژه ها بر صفحه ورد خیره مانده  است جلوی چشمانم دست های پرزدار باریک و کوچکش را به هم می مالد و چرک دستانش را روی صفحه می ریزد. صحنه ای بی نظیر خلق شده است. فکر کنم مدتهاست دستهایش را نشسته است. شاید در نظر این مگس هم من دارم چرک های ذهنم را روی این صفحه سفید ورد خالی می کنم. اما فرق ذهن من با دست های او در این است که ذهن مرا مدتهاست که شستشو می دهند... دو دقیقه ای گذشته است (تایپم خیلی خوب نیست) و مگس همچنان به کارش ادامه می دهد... بلند شد و پرواز کزد و حالا مدام وز وز می کند. درحالی که با حالتی تمسخرآمیز به من نگاه می کند می گوید: مرا سوژه ی خودت ساخته ای ای بازیچه. که خیال می کنی صحنه گردان صفحه سفید هستی.

[ ۱۳٩٠/۸/۸ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ res1 ] [ .:تحفه رهگذران:. () ]

 

(از جانب مهرت که نه پاییزی بلکه زمستانی است)

 

یادم نمی رود

آن روز نگاهت را

فاصله را

فاصله ای که هر گام

در گرگ و میش وقت

ابهام می دمید

غمگین ماهت را 

یادم نمی رود

نیم رسم پیکرت

برگشته سوی من ولی

دور می شدی و دور

وان سایه که برابرم

هر گام محو تر می نمود

تا اینکه نقطه شد

در کنج خاطرم 

یادم نمی رود 

آن بوسه ای که ماند

در عمق خواهشم 

بی آنکه تر شود 

آن خواهشی که ماند 

در نیم چهره ات

بی آنکه کبر من

قدری به در شود

یادم نمی رود

 پایت رمق نداشت

آن بار غصه را

چشمت توان نداشت

پایان قصه را 

یادم نمی رود

ابر بهاری ات

مهلت ربود

از آفتاب دیده ات

پاییز سرد من ولی

خشکیده بود و زرد

یادم نمی رود...

اینک گرفته آسمان من

تار و کدر شده

اینک ببین

آن نقطه های خاطره

وان اختران کوچک خیال

شفاف و روشنند

در پیش چشم من

گویی تو حاضری

در برق اشک من

ایستاده ای و بر لبت مدام

آرام ذکر می کنی :

"یادم نمی رود"

>>res1<<

 

 

 

حاشیه|| اگر نتونستمتصویرروخوبخطخطیکنمبهبزرگیخودتونببخشید!

[ ۱۳٩٠/۸/۸ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ res1 ] [ .:تحفه رهگذران:. () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

درباره وبلاگ

و «من» روایت خمیره ای ست که هویتش گم شده بود و بنیادش سبزینه ای بود که در چالش دیرین هستی ، در سیاه چاله عدم، تقلای حضور می کرد. من از عطش بارقه ای زاده شدم به تجلی. من از افسون اتفاق زاده شدم. از خیانت اتفاق بر رکود عدم. اتفاق ی که افسونگری اش از پایان عدم نفس به نفس مرا در هم می پیچید. اینک در فرار از شهوت اتفاق به دامان خیال پناه آورده ام. و در پس نقش های خیال، شعله های احساس را در آغوش می کشم. و من وام دار صمیمیت واژه هایم در ترسیم خیال. من به حقیقت واژه ها ایمان دارم، که مرا دریافته اند. واژه هایی که مدتها در ابهام سکوتم به انتظار نشسته بودند. اینک گرمای احساس به واژه های من که بار اندیشه پرهیاهویم را به دوش گرفته اند، جان می دهد و سبزینه هستی ام را در آنها می دمد تا حضور م به تجربه درآید. >>res1<<
پروفايل نويسنده
صفحات اختصاصی
لينك هاي تخصصي براي ما
...
لينك هاي متفاوت
امکانات وب
«معرفي وبلاگ به دوستان»نام شما :
ايميل شما :
نام دوست شما:
ايميل دوست شما:

Powered by Night-Skin

log